بازگشت به صفحه اول

بحثی در حـــــد و مـــــرز مخــاطـب شــناســـی

 اگر کودک درون آن لاین باشد

 

    

هدف این یادداشت کوتاه تاکید بر این نکته است که بحث مخاطب شناسی در حوزه ادبیات کودک با همه اهمیتش نباید بیش از حد بزرگ جلوه داده شود، زیرا تاکید و پافشاری بیش از حد بر یافتن مخاطبی مشخص که بتوانیم او را در حصاری محصور کنیم، ادبیات را از ماهیتش دور می کند و به حوزه علم و یا تعلیم و تربیت وارد می کند. ادامه بحث نیز تلاش برای یافتن راهی معتدل و میانه است. 

اهمیت بحث مورد اتفاق است

تصور نمی رود کسی در لزوم و اهمیت اصل بحث تردید داشته باشد. حتی اگر گمان کنیم که چنین مبحثی در حوزه ادبیات بزرگسال چندان مطرح نباشد، در حیطه ادبیات کودک کاملا ضروری است زیرا نمی توان تصور کرد که روزی پسوند " کودک " از این گونه ادبی حذف شود که در آن صورت شاخه ای به نام ادبیات کودک مطرح نخواهد بود.

اما مخاطب شناسی حتی در حیطه ادبیات بزرگسال نیز بحث روز است و  دلیلش رواج بحث تاویل و هرمنوتیک و همچنین حرف های پدیدار شناسان در باره مشارکت مخاطب در تولید معنا. بنابراین اهمیت چنین بحثی در حوزه ادبیات کودک، که مخاطب را در سجل و شناسنامه خود وارد کرده است، بیش از پیش آشکار می شود. اما حرف این جاست که توجه و تاکید بر چنین بحثی اولا باید   واقع بینانه  باشد و د ثانی باعث غفلت از اهمیت جوهره ادبی نشود.شناخت مطلق مخاطب، مرگ ادبیات است

شناخت مخاطب امری نسبی است. چنین نسبیتی ممکن است ما را نگران و ناامید کند تا آن جا که تصور کنیم با نداشتن شناختی مطلق از مخاطب، ادبیات کودک و آفرینش ادبی برای کودک، مخدوش و معلق می شود. به نظر می رسد که عکس این قضیه صادق باشد. یعنی شناخت کامل مخاطب یا مخاطبان و ارائه تصویری ایستا و قطعی از او که بی شباهت با زندانی کردن مفهوم مخاطب نیست، دیگر جایی برای پرواز خیال نویسنده ( و شاعر) نمی گذارد و از آن مهم تر این که حتی ادبیاتی دلنشین برای همان دسته از مخاطبانی که تصور می کنیم آن ها را شناخته ایم، خلق نخواهد شد. این درست که در روزگار جدید، بر نقش مخاطب در تولید معنای متن بسیار تاکید شده ، اما مخاطب نمی تواند آن قدر پیش روی کند که جای نویسنده را بگیرد. نویسنده ای که قرار است تمام خصوصیات مخاطب را بشناسد و از آن مهم تر این که چنین شناختی را به شیوه روان شناسان کسب کند موجودی منفعل و مصلوب الاختیار است که جایی برای تولید معنا و مکاشفه برایش باقی نمی ماند. او در چنین موقعیتی جامه معلمی به تن خواهد کرد و وارد حیطه علم آموزی خواهد شد که البته در جای خود حرفه ای شریف و معتبر است، اما دیگر نمی توانیم اسمش را آفرینش ادبی بگذاریم.

          عبارتی با این مضمون را از نویسندگان خلاق بسیار خوانده یا شنیده ایم و یا خود آن را تجربه کرده ایم که می نویسم تا مکاشفه کنم. اگر بخواهیم این عبارت را کمی بیشتر توضیح دهیم، می گوییم که گرچه اغلب نویسندگان، پیش از شروع به نوشتن، معمولا طرح یا پیرنگی در ذهن دارند اما این طور نیست که تصویری دقیق و قطعی از واقعیت بیرونی را عینا و بی این که تلقی و برداشت و خیال و احساس شخصی خود را در آن دخالت دهند مثل عکاس عکس های پرسنلی روی کاغذ بیاورند و درست تر این که آن را ظاهر کنند.

مخاطب شناسی به مفهوم علمی اش در درجه اول کار روان شناس است و اگر قرار باشد نویسنده کار اصلی اش را رها کند و به دنبال چنین کاری برود، احتمالا از آفرینش ادبی باز خواهد ماند؛ نه فقط به این دلیل که وقتش را صرف حرفه ای دیگر کرده است بلکه از آن مهم تر این که عینکی با شیشه علم به چشم مکاشفه گرش زده و پرده ای از پارچه عقل بر احساس هنر آفرینش کشیده است. در این جا باید به دو نکته توجه شود:

اول این که تلقی نگارنده از نویسنده و یا شاعر کسی نیست که کتاب      نمی خواند و کم سواد است و بنا دارد صرفا با تکیه بر ذوق و احساسش به خلق ادبی دست بزند. ظاهرا چنین ذوق و احساسی بدون مطالعه به صورتی خام و شکل نگرفته باقی می ماند و ثمری در پی نمی آورد. یکی از نکات مورد تاکید نگارنده که دربسیاری ازیادداشت هایش تکرار شده، این است که نویسنده و هنرمند، خوب است که ازدستاوردهای روان شناسی به ویژه روان شناسی شخصیت، بهره بگیرد. این درست که شناخت آدم ها از طریق کتاب، شناخت و تجربه ای دست دوم به شمار می رود، اما با توجه به عمر و امکانات محدودی که به نویسنده مجال     نمی دهد که همه چیز را تجربه کند، غنیمتی گران بهاست. در عین حال آن چه که نویسنده را به شناختی حقیقی می رساند، زندگی کردن، نشست و برخاست با       آدم ها، کسب تجربه و از آن مهم تر تامل در تجربه هاست. 

نکته دوم این که قرار نیست نویسنده هنگام نوشتن داستان و یا سرودن شعر، دستاوردها و نظریات و پژوهش های علمای روان شناسی را همچون متونی  مقدس و یا حل المسایلی راهگشا پیش روی خود بگذارد و آن ها را در نوشته اش رعایت کند. او می تواند همواره بخواند و بخواند تا برخی از دانسته ها جزوی از وجودش و حتی وجود ناخودآگاهش شود، اما هنگام خلق ادبی چنین دریافت ها و دیدگاه هایی به طور ارتجالی، ناخودآگاه و بدیهه سرایانه در نوشته هایش ظهور یابند. ( با این فرض که لابد با نوشته اش تناسب دارند)

تصور نگارنده این است که اگر مخاطب برای ما صد درصد و از هر جهت شناخته شده باشد ( به فرض امکان) آن گاه دیگرجست و جو، کند و کاو و مکاشفه  نویسنده معنا ندارد و به عکس اگر مخاطب از هر جهت برای نویسنده ناشناخته باشد، او نمی تواند بنویسد و حتی نمی تواند در قالب فانتزی و یا نمادین و تمثیلی بنویسد زیرا تا کنون از ابتدای خلقت بشر داستانی نوشته نشده است که ولو به شکلی مجازی خالی از حضور انسان و یا تعلقات او باشد.

نکته قابل اعتنا این است که شاید برخی نویسندگان که در نوشتن کامیاب نبوده و با حسن استقبال روبه رو نشده اند، سیالیت مخاطب را مانعی در برابر شناخت او قلمداد کنند و آن را برای عدم توفیق خود بهانه کنند. به نظر می رسد که اگر متن، قوی و خون دار باشد، مخاطبش را پید ا می کند. بهتر است نویسندگان کودک خود را در این قید اسیر نکنند که مخاطب نوشته هایشان لزوما باید بچه ها باشند و یا اگر بچه ها هستند تمام آن ها باشند. همان طور که آثار شماری از نویسندگان بزرگسال عملا در حوزه ادبیات کودک شناسایی شده اند، منعی نیست که نویسنده کودک نیز هنگام نوشتن، مخاطب را فراموش کند و برای دل خودش بنویسد و مخاطب نوشته اش در واقع خودش باشد. اما بعد از این که نوشته همچون باری عاطفی از دوش نویسنده به زمین گذاشته شد و روی کاغذ یا صفحه کامپیوتر شکل گرفت، آن وقت خود نویسنده و یا منتقدان می توانند در باره مخاطب نظر بدهند و حتی دغدغه های تربیتی خود را به زمان پس از نوشته شدن و پیش از چاپ شدن اثر موکول کنند. در باره متون آموزشی و علمی می توان از پیش و یا در حین نوشتن به مخاطبان فکر کرد اما نویسنده در هنگام نوشتن اثری خلاق و ادبی، هر چه بیشتر به مخاطب و به ویژه مسئولیت هایش در قبال او بیندیشد، اثرش بیشتر در معرض کوششی و کم خون شدن قرار می گیرد. با این ترتیب شاید روزی به این نقطه برسیم که در واقع چیزی به نام نویسنده کودک و یا نویسنده بزرگسال نداریم، بلکه آن چه داریم کتاب کودک و کتاب بزرگسال است. نویسنده فقط یک کار می کند و آن این که می نویسد. حال اگر در هنگام نوشتن اثر، کودک درونش بیدار و یا به زبان امروزی آن لاین بود، نوشته اش احتمالا با اقبال بچه ها روبه رو خواهد شد و اگر بزرگسال درونش بیدار بود، احتمالا نوشته در پسند بزرگ تر ها خواهد افتاد.   

القصه، مخاطب را به مصداق بیت حافظ که :

دیدار می نمایی و پرهیز می کنی

بازار خویش و آتش ما تیز می کنی

ظاهرا باید کسی دانست که از او شناخت و دریافتی قطعی نداریم و از آن مهم تر این که نمی توانیم داشته باشیم و از این دو مهم تر این که برای خلق ادبیات بهتر این که شناخت قطعی نداشته باشیم. گویی خوش تر این است که مخاطب برای نویسنده همان حقیقتی باشد که همیشه در جست و جوی اوست و این جست و جو با اشتیاقی پایان ناپذیر ادامه دارد...