به پاس مردی كه جامع خوبی هاست

     

در قلب تهران قديم, درپياده رويي كه شايد بيشترازدويست سال عمر كرده باشد راه مي سپرم. درختان خسته و پير و دود آلود پارك شهر از پشت ميله هاي رنگ و رو رفته به رديف از پيش نگاهم مي گذرند و من پيش مي روم . لحظاتي بعد در ميدان تاريخي حسن آباد هستم, با آن بناهاي فرتوت و نماهايي كه از گنبد هاي نقره اي رنگ به يادگارنگاه داشته است. از آن جا مي اندازم توي خيابان امام خميني و راهم را به طرف غرب ادامه مي دهم. يك رديف فروشگاه از كنارم مي گذرند.  يعني فروشگاه كه نه, دكان و مغازه كه عمرشان با سال تولد پدر بزرگ هاي ما مصادف است. آن جا بورس انواع كلاه, لباس, پرچم و نشان هاي نظامي است, لابد به بهانه دانشكده افسري كه كمي آن سو تر مقابل ساختمان قبلي مجلس قد برافراشته است. به چهارراه اميريه مي رسم و به چپ مي پيچم و مي افتم توي خيابان ولي عصر جنوبي يا همان اميريه. آن پايين, قدم به كوچه اي باريك مي گذارم كه درآن, خانه قديمي و باز سازي شده آن مرد واقع شده است.  نزديك به يك دهه است كه سالي دوبار براي مجلس روضه و ذكر به آن جا دعوت مي شوم, مثل خيلي از همكاران و دوستانش. يكي در ماه مبارك و ديگري در شب تولد بانو فاطمه زهرا (س).

آن اوايل حاج آقا مسئول بخش فرهنگي انتشارات امير كبير بود و من نيروي او در واحد كتاب هاي كودك و نوجوان موسسه بودم. بعد معاون فرهنگي ارشاد در دوران وزارت سيد محمد خاتمي شد. زماني گذشت و در دوره عطاالله مهاجراني مسئوليت قائم مقامي وزارت را پذيرفت و سرانجام وزير فرهنگ شد. در اين همه سال, اما خانه همان خانه بوده و مجلس ذكر و روضه او به همان شكل سنتي بر پا شده است. از در حياط كه وارد مي شوي او از روي فرشي كه در حياط پهن كرده اند بلند مي شود و به استقبالت مي آيد. سال هاي اول را خودش بيشتر وقت مي گذاشت, امّا بعدها كه مشغله اش بيشتر شد, دوستان و همكارانش زحمت برپايي اين هيات بي اسم را تقبل كردند. تلفني ملت را دعوت مي كردند كه فلان ساعت در منزل حاج آقا منتظرت هستيم. حتي از خود حاجي هم دعوت مي كردند! توي اين هيات فراجناحي همه جور بچه مسلمان با گرايشات متفاوت را مي ديدي.

- مواظب باش! داري چه كار مي كني؟! تعريف و تمجيد؟ ( يك جور تملق؟)

ظاهرا اين گره رواني در اغلب ما هست كه نمي توانيم حتي از آن دسته مسئولان دولتي كه خوب كار كرده اند تقدير كنيم. ” او دولتي است... كاري اگر كرده با پشتوانه قدرت و اتكا به پول مردم بوده است... وظيفه اش بوده... اگر ما بوديم بهتر عمل مي كرديم... اگر از او تقدير كنيم مردم و روشنفكران ما را به تملق و پاچه خواري متهم مي كنند...“ و از ياد        مي بريم كه او مي توانست خيلي از اين كارها را انجام ندهد, مي توانست ديكته ننويسد تا نمره اش هميشه خدا بيست باشد. در اين خطه انگار اشكال از كارهايي است كه مي شود و نه از كارهايي كه نمي شود! اگر مي خواهي در حاشيه امن باشي كاري نكن.   

- راستي من دارم از او تعريف و تمجيد مي كنم؟

- اتفاقا حالا وقت تجليل از اونه, حالا كه داره مي ره. اگه مي خواست بياد, تعريف وتمجيد از او قشنگ نبود و ممكن بود معني ديگري بده.

و حالا دوست دارم او را به سادگي احمد مسجد جامعي خطاب كنم, ساده مثل خودش, بي هيچ پيشوندي مثل آقاي مهربان و بي هيچ پسوندي مانند وزير روشن بين, گرچه ” او اين همه هست و اين همه او نيست.“

مي داني, دوران وزارت, موقت است و مثل ورزش قهرماني دست به دست مي گردد. اين رفت و آمد ها مصداق فرمايش مولا علي (ع) است كه ” اگر مقام ماندني بود به تو       نمي رسيد.“ اما احمد مسجد جامعي براي ما جداي از مقام وزارتش خود جرياني فرهنگي است. بي ترديد در چند دهه گذشته دغدغه او بيش از هر چيز فرهنگ بوده است. هم درد را در فرهنگ تشخيص داده و هم درمان را در آن جست و جو كرده است. اين طور نبوده كه هر نوع مسئوليتي را در حوزه فرهنگ و غيرفرهنگ بپذيرد, بلكه به طورمستمر سر در كار فرهنگي داشته است.

نه, او را مطلق نمي كنيم. در حوزه هاي ديگري مانند سينما و تاتر و ... بايد اهل همان رشته داوري كنند, اما ما در زمينه كاري خودمان از رواج نسبي نقد و پژوهش در ادبيات و كتاب كودك راضي هستيم.

با نگاه دورانديشانه او كتاب ماه هيچ گاه در مقام تريبون وزارت ارشاد قرار نگرفت. هيچ گاه ابزاري براي بيان يكطرفه حرف هاي مسئولان ارشاد و توجيه عملكردهاي آنان نشد.

حتي سخنراني هاي مسجد جامعي به عنوان يكي از مسئولان فرهنگي, در نشريه – جز در چند مورد جزيي و كاملا مربوط به حوزه كتاب كودك – منتشر نشد, در حالي كه حتي با رعايت اصل ” آسياب به نوبت“ و يا حق طبيعي مدير مسئولي, حرف ها و ديدگاه هايش      مي توانست درج شود. او نخواست كه در نشريه خودش حضوري تشريفاتي داشته باشد. حتي مصاحبه با نشريه را نپذيرفت.

با اين كه بعضي از مسئولان ارشاد انتقاد از سياست ها و عملكردهاي ارشاد را در نشريه اي كه با حمايت ارشاد منتشر مي شود, نقض غرض و به تعبير عاميانه اش ” تف سر بالا “ تلقي مي كنند, او همواره مدافع نقد بي قيد و شرط بود و عملا با فروتني و خردورزي در مسير ظهور منتقدان حوزه فرهنگ كوشيد و از اين كه نقد آنان حوزه وزارتي اش را نيز در بر بگيرد انديشه نكرد.

گاه كه تشخيص مي داد در حركت نشريه تند روي يا اشتباهي صورت گرفته است, با ملاطفت و گفت و گو و حتي گاه با بياني غير مستقيم و مهرمندانه تذكر مي داد. چند بار زنگ زد :

     - آقا وقتي از شماها انتقاد مي شه, جواب نديد. اين ها مردمند و ما خدمتگذار مردم.

- آخه حاج آقا, توهين مي كنند و يا حرف هايي مي زنند كه صحت ندارد!

- فوقش يك پاسخ كوتاه, با زبان متين و حقوقي بدهيد و بگذريد.

اما يك بار در اين هشت سال  گوشي را بر نداشت و يا دستور نداد گوشي را بردارند و بگويند:

-  حرف هاي بي ربط فلان مخالف خوان را چرا چاپ كرديد؟

هيچ وقت ”سايه ها و اشباحي“ از وزارتخانه و يا ”خانه كتاب“ تماس نگرفتند كه:

-         فلان مطلب را  مي فرستيم, چاپش كنيد.

 و اين بود شيوه كار او و روال كار وزير پيشين, عطاالله مهاجراني كه ذكر خيرش رواست كه اگر خودش نيست, خدايش هست.

مسجد جامعي بيش از آن كه در كارهاي جزيي دخالت كند, مي كوشيد در انتخاب مسئولان و مديران دقت به خرج دهد تا آن ها خود راه درست را در پيش بگيرند, گرچه اشتباهات هم اجتناب ناپذيرند.

- همه اش كه از مدير مسئولت تعريف كردي! بابا چهار تا ايراد هم بگير تا خواننده تعريف هايت را باور كند! سادگي وزير هم حدي داره. اين احمد آقاي مسجد جامعي اين قدر بي خيال و ساده  لباس مي پوشه و اين قدر خميده راه مي ره كه كفر آدم در مي آد! اين ها بايد وزارت را از وزراي كشورهاي ديگه ياد بگيرن, وزرايي كه سرشون رو بالا مي گيرن, پشتشون را صاف مي كنن و با صورت هاي مرتب و لباس هايي كه تكليفشون روشنه, چنان محكم و مغرور قدم مي زنن كه گويي مي خوان آينه تمام نماي ملتشون باشن. دست كم ظاهرشون روبه راهه . ( سعيد الصحاف كه يادتون نرفته! ) مسجد جامعي مرد عجيبيه, نه موبايل داره, نه يادداشت مي كنه, نه حرف چنداني مي زنه, نه مصاحبه مطبوعاتي مي كنه و نه به دشنام ها و تهمت ها جواب   مي ده, فقط به حافظه خوبش اتكا مي كنه و با سادگي ولبخند كارش رو پيش مي بره. با لبخند جلسه رو به هم مي ريزه, با لبخند تنبيه مي كنه, با لبخند يادآوري مي كنه و با لبخند به كتف تو مي زنه و دوباره راهت مي اندازه. بگو يك جور مديريت آخوندي رده بالا, يك جوري كه نمي شه گفت چه جوري! وقتي مي خواد جرياني راه بياندازه و كاري رو نهادينه كنه, اول آدمش رو پيدا مي كنه و بعد همين طور بي مقدمه و بدون سازمان دهي تلفن رو بر مي داره:

- فلاني, بد نيست كه فلان طور بشه ها!

- بله حاج آقا چه بدي داره!                         

- آفرين! پس يا علي!

- بله... ولي... خب همين جوري هم كه نمي شه! بالاخره طرحي, مقدماتي, چيزي!

- .... ( سكوت, از همان سكوت هاي كارساز)

     - چشم! يك كاريش مي كنيم.

و بعد چشم باز مي كني و مي بيني با اين ” چشم “ گفتن ساده, هشت سال است كه داري نشريه در مي آوري! به همين سادگي كاري با هزار مشكل و دست انداز راه مي افتد و حتي اول كار, گاهي اوضاع بي ريخت مي شود, طوري كه در شان وزارتخانه نيست. اما نكته اين جاست كه بعد از مدتي كار روي غلطك مي افتد و تو از خودت مي پرسي راستي اگر مي خواستيم با نقشه و دورخيز و تامل و وسواس اين كار را انجام بدهيم, آيا كار آن قدر در نظرمان عظيم جلوه نمي كرد كه عملا از انجامش بترسيم و از خيرش بگذريم؟ نمي دانم ولي ... اين هم يك جورش است و خوبي ها و بدي هاي خودش را دارد.

- عجب تعريف و تمجيدي شدها! اگه مي خواستي ازش انتقاد كني چي مي گفتي؟!

- مي گفتم...

و امروز مي خواهم از خوانندگان اين سطور بخواهم كه بي تعارف, هر چه خير و خوبي در نشريه كتاب ماه كودك و نوجوان ديدند, آن را به حساب خردمندي, مردم دوستي وسلامت نفس احمد مسجد جامعي و زحمات همكاران بنده در كادر نشريه  بنويسند وهر چه كاستي و ندانم كاري و ناپختگي به چشمشان آمد, به پاي سردبير پر تقصير بگذارند.

پايان دوره وزارت مي تواند پايان كار وزير تلقي شود و يا  آغازي براي دوراني جديد باشد. خدا كند كه پايان دوره وزارت مسجد جامعي سرآغاز حركت هايي تازه در عرصه فرهنگ باشد.

او بنيان گذار حركت هاي فرهنگي متعددي بوده است كه پرداختن به آن ها مجالي ديگر و اهليتي بيشتر مي طلبد.

و حالا ياد نوشته اي از پدر عزيزمان مهدي آذر يزدي مي افتم كه در وصف احمد مسجد جامعي آورده است كه درخت را بايد از ميوه اش شناخت. آذر يزدي چند بار تعبيري در مورد مسجد جامعي به كار مي برد كه چيزي معادل همين تعبير – به قول بچه هاي امروزي – ” بچه مثبت “ است: مسجد جامعي, پسر خوب!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بازگشت به صفحه اول